باز باران با ترانه
با گهرهاي فراوان
مي‌خورد بر بام خانه...

صداي قطره‌هاي بارون تو دل شب واسه من واقعا وسوسه‌انگيزه. حدود 3:30 بود. پا شدم، اومدم لب پنجره و شروع كردم به لذت بردن... اين چيزا غذاي روحهاي لطيفي مثل روح منه!!!
"هر وقت هم از لذت بردن خسته شدم، ميرم زير پتوي گرم و نرمم مي‌خوابم "... به به! چه هوايي! چه باراني! چه دل‌انگيز! چه زيبا! چه...
همينطوري داشتم لذت مي‌بردم كه تو زمين فوتبال روبرو ( كه زمستون و تابستون خوابگاه بي‌خانمانهاست ) يه زن و مرد رو ديدم كه بدون لباس درست و حسابي، يه پتو رو برانكارد كرده بودن و بدو بدو داشتن از اونجا مي‌زدن بيرون ... بچه مريضشونو گذاشته بودن توش و نصفه شبي دنبال يه سرپناه مي‌گشتن. كجا بايد برن؟يا بهتر بگم کجا راهشون مي دادن؟ بيمارستان؟ هتل؟ يا مسجد؟ چند تا زورو و اسپايدر من و علي لازمه تا به داد اينا برسن؟
زير بارون، بي‌هدف مي‌دويدن... بچه ضجه مي‌زد و اونا دلداري مي‌دادن... قطرات رحمت الهي هم با پررويي تمام، بزرگي و قدرت خدا رو به رخشون مي‌كشيدن...

بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
وندر اين گوهر فشاني، من هرچه راز جاوداني بود رو شنيدم و هرچه پند آسماني كه بلد بودم رو بالا آوردم!
حالا دوباره برو تنهايي با پليس‌ها دعوا كن كه چرا اين فقير بيچاره‌ها رو از تو زمين فوتبال ميندازن بيرون!



/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داستان‌گو

چيزي نمي‌شه گفت/ حقيقت است و درك حقيقت، سخت/ ../ زمين فوتبال روبه‌روي پنجره‌ي اتاقت بايد صحنه‌ي سوررئالي رو شب‌ها ايجاد كنه/ باد مي‌اد/ چريك تنهاست/ سيگار (!!!) مي‌كشه/ از پنجره بيرون رو نگاه مي‌كنه/ يك مرد (صورتش معلوم نيست) با يك تبر در دست به طرف پنجره‌ي اتاق چريك مي‌آد.../ پيام‌هاي تبليغاتي!!!/...../.

پویا(هیوای آزادی)

سلام.وبلاگ خيلی خوبی داريد.مطالب جالبی هم داريد.البته من به هوای اولين سازمان چريکی ايران اومدم؛اما پشيمون هم نشدم.يک قسمت از يک سرود چريکی رو تقديمتون می کنم.پايا باشيد.. ...ای پرنده های طوفان..آسمان سرخ ايران..شعله ور شد از جانهاتان..راهتان فروزان....تا طلوع صبح فردا..توده های خلق ما را..با شما بود پيمانها..ای همه شهيدان..

اين يكي!

سلام. از ديدن وبلاگتون خوشحال شدم. به ما هم سر بزنيد

کسی از مزار آباد شهر بی تپش

روزی خواهم آمد و پيامی خواهم آورد .... در مزار آباد شهر بی تپش / وای جغدی هم نمی آيد به گوش / دردمندان بی خروش و بی فغان / خشمناکان بی فغان و بی خروش

عليرضا

مثل اینکه اين چريک زياد هم تنها نيست...

شاهرخ

من اصلا نميدونم اينی چی ميگن!! مگه ميشه فقط لياقت آدما زندگی اونا رو تعيين کنه!!!! همه پولدارا لياقت داشتن؟؟؟

چريک تنها

عليرضا جان! چريک از وقتی از تنهاييهاش لذت برد، دور و برش دوباره شلوغ شد... اما ديگه ازش گذشته که گول اين چيزا رو بخوره، چريک ايمان داره که هميشه تنهاست!

ساناز

شاهرخ خان اگه پولدار بودن رو خوشبختی می دونی که ديگه هيچی! چرا فکر می کنين اون خونواده ی زير بارون بد بختن؟ شايد نيستن؟

hamnaz

همه نقاشا از بارون فقط تو نقاشيشون خششون مياد ((و ما هم نقاشی خدا هستيم))