تو قطار محمود رو كه ديدم انگار باد بهشت خورد توي صورتم، گويا اميد جامونده‌بود اما يه حسي بهم مي‌گفت كه اميد هم مياد. فقط جاي حامد خالي بود. قطار راه افتاد و دوتايي خيره شديم به درختها و مزارع سرسبز اطراف ريل كه تو درخشش آفتاب يه بعد از ظهر بهاري، روح آدمو تا بالاي ابرا پرواز ميدادن. محمود بي اونكه نگاهم كنه پرسيد:« چته؟ »
Copper_Canyon_train_view.jpg
گفتم: « محمود دارم ميرم. بالاخره درست شد... »
برگشت و مبهوت، زل زد تو صورتم. سرمو انداختم پايين.
- جدي ميگي...؟ خدايا! اميد هم كه داره ميره!
اين دفعه نوبت من بود كه غافلگير بشم.
- چي ميگي؟ اميد كه قرار نبود... كي گفت؟
- امروز ظهر كه با هم بوديم گفت... تازه! من هم دارم ميرم!
ديگه مي‌خواستم داد بزنم: « تو كجا مرتيكه! بشينين سر جاتون! »
رفتن هيچكدوممون از جنس هم نبودن اما هركدوم واسه خودش عالمي‌ بود. يه كم آروم گرفتم. دلم نمي‌خواست اين‌ جوري پخش و پلا شيم. بايد دو نفر بمونن كه تو نبود بقيه كارها رو زمين نمونه.
« انگار اون چيزي كه قرار بود، كم كم داره اتفاق مي‌افته » ... اينو محمود گفت.

***
خونه كه رسيدم بابا تنها بود و با صداي در بيدار شد. سلام و احوالپرسي... نشستيم سر ميز چاي... « بابا مي‌خوام برم! » ... صحبتمون دو دقيقه هم طول نكشيد. « برو پسرم! به سلامت! » موند مامان.
همه خونه مامان جون بودن واسه هليم. رفتيم اونجا. جاي مسعود خالي! حوصله بزرگترها رو نداشتم، رفتم سراغ فنچها! بزرگشون 12 سال از من كوچيكتره كوچيكشون هم 20 سال! اول يه كم باهاشون، وسطی بازي كردم. بعدشم نشستيم با هم فحشهايي كه بلد بوديم رو آپديت كرديم! خيلي خوش گذشت! يه كم كه خونه خلوت شد و مهمونهاي غريبه رفتن، افتادم به جون بزرگترها! خلاصه اونقدر خنديديم كه همه فاميل پايه شدن شب رو بمونن اما تا سرم رو چرخوندم ديدم هركي يه گوشه ولو شده! مامان نشسته بود و روزنامه مي‌خوند. رفتم سراغش و يه گوشه بهش دادم.
- بچه بشين سر جات!
من هم نشستم!

تنهايي تا صبح پاي هليم تو سرماي حياط نشسته بودم وشعر مي‌گفتم و متن مي‌نوشتم و زير نور ماه بلند بلند واسه خودم شعر مي‌خوندم...

« من بهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا طاقم مي‌كنه ... »

واي خداي من! زندگي بود اون شب...
اما خوب، عوضش چهارشنبه دراومد! نصفه شبي داشتم مي‌تركيدم از غصه! اين اتاق لعنتي هم واسم شده عين زندون... حرف زدن با حامد هم فايده‌اي نداشت. فكر كنم اگه اينزاگي به دادم نرسيده بود مرده بودم هر چند فوتبال رو هم از دقيقه 85 ديدم!

با اينكه شب رو نخوابيده بوم، صبح زود زدم بيرون! نمي‌تونستم پشت فرمان بشينم. انگار اعصاب و عضلاتم كاملا مستقل عمل مي‌كردن. سرم داغ داغ بود. رفتم دنبال اميد و محمود و تا بعد از ظهر اين در و اون در مي‌‌زديم ...

***
آخرشب، مامان تنها بود و داشت مطالعه مي‌كرد.
- مامان اون حرفم جدي بودها!
- بچه شلوغ نكن!
...
بحث كه بالا گرفت كم كم مامان كتاب رو گذاشت كنار.
...
- شيرم رو حلالت نمي‌كنم

ديگه قاط زدم!
...
- مامان جان! اينجا ديگه جاي من نيست... مي‌فهمي؟
و سكوت مامان بود كه از بچگي واسم از زجرآورترين چيزهاي دنيابوده.
- چي بگم؟ خودت مي‌دوني...
اين دو ساله بيچاره‌ها سر من خيلي عذاب كشيدن. از خودم خجالت مي‌كشم...
با تن داغ و اعصاب خرد رفتم كه بخوابم. تا صبح غلت مي‌زدم و به فكر فردا بودم، فردايي كه ازش هيچي نمي‌دونم...

***
سر ناهار مهدي و الهه نبودند… ولي آبگوشت جمعه‌‌هاي مامان آي خوردن داره! داشتم گوشت مي‌كوبيدم و از سنگرهاي همكلاسيهاي دبيرستان كه يكي يكي در حال سقوطن!!! تعريف مي‌كردم… چهارميش رضا بود كه اين آخريها دخترداييشو گرفته و ان‌شالله ميخواد بره انگلستان. مامان كه پاي اجاق بود يه لحظه برگشت و گفت : « مي‌خوايم واسه تو هم زن بگيريم! » برگشتم گفتم: « امروز بازار تعطيله جنس بنجل قالب مي‌كنن! فردا ميريم دو تا مي‌گيريم! » ديدم كه نه! مامان جدي گرفته و داره خيلي منطقي در مورد لزوم سرو سامان گرفتن جوانان و پرهيز از حركات اضافي در زندگي!!! صحبت مي‌كنه بابا هم خيلي جدي تاييد مي‌كرد… و من هاج و واج نگاه مي‌كردم كه مامان برگشت و گفت: « حالا هركي‌ رو دوست داري بگو تا ايشالله قبل تابستون… » و من تازه دوزاريم افتاد… گفتم: « مامان جون قشنگم! ايشالله واسه مهدي! من اينجا بمون نيستم» … اصلا خوشش نيومد كه مچش رو گرفتم و بحث شيرين ازدواج به همين‌جا ختم شد!

***
يه بار ديگه قطار و حركت… بروبچ زياد بودن. مي‌گفتيم و مي‌خنديديم اما وقتي با اميد و محمود چشممون تو چشم هم مي‌افتاد يه چيز مشترك رو مي‌شد از نگاهها خوند: يه ابهام و دلتنگي توام با آرامش و افتخار… ميگن آدم بايد غصه فردا رو بذاره واسه فردا… اما آخرش كجاست چريك؟ تازه داشتم مي‌فهميدم كه دفعه قبل چه فرقي داشت!

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حميد

درود وروز خوش . داستان رو گذرا نگاهی انداختم، چونوقت تنگ بود . دوباره می آيم که همه اش را بخوانم.سری به ما بزن.خدانگهدار

shahrokh

ميدونی خوندن نوشته ت مخصوصا اگه جلوی خودت باشه خيلی ناراحت کننده س. يه بار درست و حسابی بشين فکر کن...درست و عاقلانه... سعی کن خيلی چيزا رو اعم از مادر و پدر و ازادی خودت و علاقه ت به وابسته نبودن وووووو همه اينا رو با هم در نظر بگيری.اگه تصميمت همين موند، ديگه بهش عمل کن.سعی کن چيزی تغييرش نده. :((

samaneh

سلام...بالاخره به کمک سايت شاهرخ تونستم به سنگر شما نفوذ کنم...نوشته هاتون جالب بود ...اما اون آخراش بهتر بود...خدا يه سه چهار تا زن خوب قسمتت کنه...شاد باشی

پويان

data غذای روح و مغز آدميست!!!!!!>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>به بلاگ من يه سری بزنيد.

alleck

کم آوردم. نمی دونم چی بگم. دلم می خواد برم تا صبح پای ديگ هليم بشينم.و شعر بگم. پرم از فريادهای سفر. دلم می خواد بشينم و با مادرم صحبت کنم....... راستی! تو کوپه شما يه جای خالی پيدا می شه ؟

مريم

سفرت به خير اما؟؟!!!!

محمود

سلام كيشي:خوبي اگه هدفت صعود به نوك قله است پايه همهء صعودها هستم به شرطي كه وسط راه تو و اون رفيقمون نگين :تو تنها برو بالا آخر معرفت؛غضو گروه سري عصر

اميد

بازم مثل هميشه اميدو محمود و محسن بايد بدونن كه با شداندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور..! به اميد صعود واقعي....! زنده باد كسي كه به ياد رفقا ميره زيارت قله...

خودش مي‌دونه

آمحسن به قول خود دوره پنجي‌ها: اولدورمزكي بگونه سالار

مثبت +++++

خيلی برام جالب بود يک چريک تو پرشين بلاگ !