همونطور كه احتمالا مطلعين، صاحب بلاگ وبگرد یعنی آقای سينا مطلبی بازداشت شده، من الان حال و حوصله محکوم کردن ندارم ولی به اين آدرس سر بزنين و نامه‌ای رو که در همین راستا واسه رییس جمهور شجاعمون تنظيم شده رو بخونين و اگه خواستین امضا کنین!
اینجا هم یه نامه به زبان انگليسی خطاب به مقامات عالی‌ کشور هست که اگه دلتون خواست اونم بخونین و امضا کنین!

اما اصل مطلب!

paveh02.jpg



دلش مثل بيابون، درندشت بود... يه هيکل تنومند با چشمای درشت و خمار و يه سبيل پت و پهن و اون لباس ساده از صد متری فلاشر می‌زد که يه کرد داره مياد طرفت. کم حرف بود ولی هميشه خدا چشمها و لباش بدون کمترین توقعی به روت می‌خنديدن.
نمی‌دونم پاوه رفتين يا نه. شهر رويايی من! يه دژ طبيعی که بين زمين و آسمون معلقه و هزاران ساله که کوههای سر به فلک کشيده و دره‌های مرموز جنگلی، ازش محفاظت می‌کنن. با اون مردم مهربون و باغیرتش که هیچوقت قرار نیست روی رفاه و آسایش ببینن. بچه‌های آدامس فروش دهات اطراف پاوه، خاطره اونجا رو واسه من تا ابد موندگار کردن... چقدر فقیر بودن، چقدر مهربون و چقدر هم قشنگ می‌رقصیدن؛ محسن کوچولوی خجالتی، حمید کوچولوی قلدر و خانق...، هنوزم که یاد خوشگلی چشماش می‌افتم، سرم گیج میره... صبحها تو مدرسه شاگرد اول بود و بقیه روز رو هم تو قهوه‌خونه کار می‌کرد. شماره تلفن قهوه‌خونه رو به من داد که بهش زنگ بزنم... خاک بر سر نامردت... بگذریم...
بچه پاوه بود و طلوع خورشید ازپشت کوههای پاوه رو می‌شد هر لحظه تو برق چشماش دید. زیاد با کسی حرف نمی‌زد ولی چند دل سیر واسه من صحبت کرده بود... از زمان جنگ، از محاصره پاوه و دروغهایی که به خورد ما دادن، از اوضاع کردها و سنیها و... از خودش. آخه من خودم یه رگه کردی دارم به همین خاطر هم خیلی از حرفاش واسم ملموس بودن.
اوایل دانشگاه، زیاد با هم بودیم ولی به مرور زمان رابطمون به یه سلام و علیک گرم محدود شده‌بود اما با هر سلام لبخندی که ازش تحویل می‌گرفتم، دلم گرم می‌شد که با یه مرد دوستم... این آخریا هم بس که بامعرفتم هیچ نفهمیده بودم، ۵ ماهه که ندیدمش!
تا اینکه دیروز خبرش اومد که مسلم مرد...

منزل نو مبارک پهلوون! رفیقتو ببخش که اونقدر مرد نبود تا یه سری بهت بزنه


/ 7 نظر / 10 بازدید
سپینود

هميشه پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد....

نسيم

من نه نامه واسه رييس جمهور و نه نامه به زبان انگليسی را می توانم ببينم.

سهراب دولت خواه

سلام. و تسليت منو برای رفتن اون دوست بپذير. و تشکر ازتون که... درباره ی عيب وبلاگ و ... براتون می فرستم بعدا. اگرچه فکر کردم اين قدر هم مهم نيست که بخوام زحمت شما بدم.

sepidtaak

چريک!به اين می گن تاوان عقيده....که برای اونايی که مبارزه می کنن قسمت اصلی و زيبای مبارزه کردن....

ايرج

با اين وصفی که تو کردی ... ! منم بهش ميگم مبارکه.

شاهو

اتفاقی نوشته‌هاتو خوندم (چون داخلش اسم زادگاهم رو برده بودی و برام جالب بود که اون رو رویایی دیدی) نوشته‌هات قشنگ بود ولی ... يه چيزايی می‌خواستم بدونم . اگه خواستی برام ميل بزن

اسمر

وبلاگ قشنگی داری .. شاد باشی