روز قبول قطعنامه ۵۹۸ واسه من ۷ ساله که کينه صدام و عطش انتقام از اون چاشنی تمام بازی‌ها و روياهای بچگيم بود، خيلی ناراحت کننده بود اما خيلی گذشت تا بفهمم که اين جنگ لعنتی بايد خيلی زودتر تموم می‌شد که خارجيها نخواستند و داخلی‌ها شعورشون قد ‌نداد... 
بگذريم... تو BBC خاطرات دوستی رو از جنگ و يکی از قهرمانهای جنگ خوندم و حيفم اومد که شما نخونيد...

 -------------------------------------------------------------

 شروع جنگ را خوب به خاطر دارم. نيمه های شب بود در تعطيلات تابستان بعد از کلاس اول و ما در پادگان بيستون کرمانشاه زندگی می کرديم. ۶ ماه بود که او در آماده باش بود و به ناگاه در نيمه شب آمد. ساعتها در تاريکی شب با مادرم مشغول صحبت بود و از من غافل به خيال اينکه در آن زمان بايد خواب باشم. اما شش ماه انتظار من را مانند سگ نگهبان هشيار کرده بود. آرام آرام خودم را به اتاقش رسانده و به سراغ لباسش رفتم. برخلاف هميشه اسلحه اش نيز آنجا بود. او هرگز مسلح به خانه نمی آمد اما اينبار مستقيم به خانه آمده بود و برای تحويل اسلحه به پادگان هم نرفته بود. اسلحه کمری را برداشتم انتظار وزن سنگين آنرا نداشتم و ازدستم افتاد روی پايم و فريادم به آسمان برخاست. زمانی که جنگ شروع شد پدرم يک افسر جوان ارتش رسته زرهی بود. او تمام طول جنگ و آتش بس را در جبهه گذراند و ما عادت کرده بودم او را هر ۴۰ روز ۷ روز ببينم. هر وقت که می آمد خواهر و برادرم تا دو روز اول با او غريبه بودند و تازه هنگام خداحافظی با او آشنا شده بودند. نه من معنی پدر را در آن سالها چشيدم و نه او کودکی مرا درک کرد. به همين خاطر بعد از پايان جنگ سالها طول کشيد تا ما هم توانستيم مانند يک پدر و فرزند همديگر را درک کنيم. اما افسوس که سرطان (اثرات مواد شيميايی) به ما امان نداد.. او هرگز از جنگ صحبت نميکرد و مرا که به فيلمهای جنگی علاقه داشتم مسخره ميکرد و مدام در گوشم می خواند که اينها مشتی دروغ است و وقتی ازاو واقعيت را سوال می کردم چيزی نمی گفت. او می خواست جنگ را در همان جبهه دفن کند، نمی دانم چرا. تعداد خاطراتی که او از جنگ برای ما تعريف کرد شايد به تعداد انگشتان دست نرسد و از آن ۱۰۹ ماه تنها دو قطعه عکس دارد که آنهم سربازان وظيفه به يادگاری برايش پست کرده بودند. آن روزها علاقه زيادی به پوکه داشتم و هميشه از او ميخواستم که برايم بياورد اما او هميشه بيسکوييت سبز ويفر می آورد. ۴ سال پايان جنگ را در منطقه سرپل ذهاب بود. او هرگز حسين فهميده را نمی شناخت. وقتی از او ميپرسيدم تو چرا يک حمله ای نمی کنی و جايی را فتح نمی کنی؟ ميگفت با کدام انگيزه؟ اين سربازها امانت خانوادهايشان در دست ما هستند نمی توانم آنها را قربانی ترفيع خودم کنم. ميگفت يک بار برای بازديد از خط کناری به آنجا رفتم که در اختيار سپاه بود. ديدم که در حدود ۱۰۰۰ نفر نيروی آماده دارند. به فرمانده شان تبريک گفتم. هفته بعد که از آنجا رد ميشدم ديدم همه تار و مار شدند. به راننده گفته برو و فرمانده را بياب. از او پرسيدم "حاج آقا نيروهايت چی شدند؟" گفت" جناب سرهنگ خرجشون کردم". ميگفت همين آقا اکنون يک پست بسيار بالا در سپاه دارد. ولی هيچ وقت اسمش را نگفت. در زمان موشک باران شهرها، زمانی که هوا صاف بود و خط اف ايکس او سالم بود، حمله موشکی را قبل از آژير فرمز تهران با تلفن به ما اطلاع ميداد. و من هم با کلی پز به دوستانم. ميگفتم يک عراقی که يا جاسوس بوه يا راه گم کرده بوده، از فرط گشنگی به ميان صف غذای نيروهای خودی می آيد که اسير می شه. سربازان ناشی چنان او را کتک زده بودند که قدرت تکلم نداشت. دکتر برايش آوردم و او گفت از نظر فيزيکی آنقدر جراحتش مهم نيست او دچار شک روحی شده و ناراحت است. در جيبش عکس خوانواده اش را يافتم و به او توضيح دادم که در امان است اما او فقط به يک نقطه خيره بود و گاه قطره اشکی از چشمش به پايين می افتاد و هيچ چيز حتی آب هم نمی خورد. او را به مرکز فرستام و سفارشش را کردم اما دو روز بعد همان که به او سفارش کرده بودم زنگ زد و گفت اسير مرد. در تابستانی که آقای خمينی پايان جنگ را اعلام کرد، پدرم در مرخصی بود و ما را به شمال – فرآباد ساری – مجتمع ساحلی ارتش برده بود. شب تمام افسران در سالن رستوران جمع شده بودند و زمانی که اخبار ساعت ۹ اين خبر را خواند همه از جا پريدند و مانند بچه ها شادی ميکردند. اما دريغ که بعد از بازگشت او به منطقه و شروع عمليات مرصاد ۲ ماه تمام از او بيخبر بوديم تا يک تلفن از پشت بيسيم که گفت" سلام من زنده ام و حالم خوبه حتی زخمی هم نشدم هيچ نگران نباشين" بعد از مرصاد بسيار ناراحت بود و تا مدتها غمگين. ميگفت اکتر دوستانش را در اين حمله از دست داد و حتی بعد از دو هفته جستجو برای يکی از آنها با هليکوپتر وجب به وجب را گشته بود اما هيچ اثری نبود. در هنگام آزادی اسرا هم باز به دنبال او بود اما بی نتيجه.... نديدم که او يک بار نماز بخواند يا قرآن بخواند يا روزه بگيرد. هر وقت از دين از او ميپرسيدم ميگفت: "پيامبرتان گفته هرکس يک شب در را خدا پاسداری دهد مساوی است با ۴۰ سال عبادت و من ۱۰۹ ماه دادم پس حساب کن ببين تا چند نسل آينده نياز به عبادت ندارند". هر وقت از او پرسيدم چند نفر را کشتی هيچ جوابی نميداد و در مقابل اسرار من ميگفت من هميشه در سنگر فرماندهی بودم و تنها برای بازديد روزانه به خط ميرفتم. سه بار مجروح شد و هر سه بار گفت که تصادف کرده با ماشين. تنها يک بار آلبوم عکس فارغ التحصيلان دانشکده افسری را به من نشان داد که بيشترشان به قول خودش پريده بودند و چه خوش شانس بودند آنها که مانند او مانده بودند. تنها ثمره مادی اين جنگ معاف شدن من و برادرم از خدمت سربازی بود. وقتی برای بررسی پرونده اش به بايگانی ارتش رفتم تا سوابق رسمی اين ۱۰۹ ماه را برای اداره نظام وظيفه بگيرم، ديدم که او حتی نامه های تشويقی را که بابت بيش ۱۰۰ ماه خدمت جنگی برايش ارسال شده را دريافت نکرده. اين اواخر از ارتش متنفر شده بود. لباس نظامی را اتو نمی کرد. خوب يادم بود که در گذشته چقدر در اين موارد حساس بود. و در نهايت با ۲۶ سال سابقه درخواست بازنشستگی کرد. به او التماس کرديم لااقل درجه تيمساری را بگير بعد .. ميگفت تيمساری که در اتوبوس شرکت واحد بايستد و مردم به او تنه بزنند همان بهتر که آشخور بماند. وقتی از سرطان آگاه شد هيچ تغييری در او بوجود نيامد. از رفتن به خارج سر باز زد. ميگفت اگر قرار به مردن بود خيلی قبل ازاين کارم تمام شده بود. هنگامی که در پايان راه بود همه چيز را رها کرده بود و تنها آرزويش پايان درد بود. در بيمارستان کسری تهران طبقه شش در هفته آخر پس از يک شيمی درمانی سنگين بمانند شيری در قفس نعره ميزد. دکترها پا به پای سرم غذايی مرفين تزريق ميکردند و خوب يادم هست که اسرار داشت همه سرم ها و سيم ها را از بدنش جدا کند تا پايان را نزديک کند ولی من حاضر به دلکندن نبودم. قدرت تکلم نداشت و تها نگاه ميان ما رد و بدل ميشد. درد و رنج و مظلوميت. همان گاه بود که تخم کينه را در وجود من کاشت و باعث شد هرگز جنگ را فراموش نکنم. در دوبی تعداد زيادی عراقی و آمريکايی يا... را ميبينم، اما نگاه من هيچگاه نگاه دوستانه به آنها نبوده است. جنگ ايران و عراق يک جنگ فرسايشی با اهداف سياسی مربوط به دول غربی بود که بر ايران تحميل شد. مسبب آن هر که بود ما نبوديم. استعمارگران برای فروش اسلحه و خالی کردن جيب ما از پول نفت با استفاده از دولتمردان خود فروخته از هيچ جنايتی دريغ نمی ورزند. البته در اينجا نبايد از نقش صدام و اعراب عراقی و غير عراقی حامی او که دست بيرون از آستين اين بدن شوم بودند، غفلت ورزيد. اعتقاد راسخ دارم آنچه امروز عراق شاهدش است نتيجه ظلمی است که بر ايران روا داشت. در هنگام فوت او دوقلوهای من يک ماهه در شکم مادرشان بودند. و اکنون ۲ ساله هستند. خيلی اوقات به اين فکر ميکنم که آيا در صورت وقوع جنگی ديگر من نيز حاضرم از همه چيز بگذرم.

/ 3 نظر / 10 بازدید
Nima

سلام دوست عزيز. واقعا تحت تاثير نوشتت قرار گرفتم. من هم مثل تو فرزند يک ارتشی هستم که جنگ رو لمس کردم اما نه به اندازه تو .به عنوان يه هموطن خودم رو مديون زحمات پدر قهرمانت ميدونم. به من هم سر بزن

محمود

سلام در اينکه جنگ بده هيچ شکی نسيت .خيلی بده من هم مثل راوی نوشته تو کودکيم با جنگ توام بود.ولی يه چيز رو می دونم خيلی از رويدادها را بايد تو زمان خودشون درک کرد.قضاوت در مورد اون آدم هايی که مردند و فرمانده ای که زنده مونده و احساس و هدف اون ادم ها و نتيجه کار انها و تاثيرشون تو زندگی من و شما کار راحتی نيست.در هر صورت اونها يی که اونجا بودند کل زندگيشونو وسط گذاشته بودند حالا با هر انگيزه ای مذهب يا مليت کارشون با ارزشه.حالت انفعال و بی تفاوتی قهرمان نوشته شما آزار دهنده و دون شان مردهای ايرانی بوده که همه تحليلگرهای نظامی دنيا را با رشادت هاشون سردر گم کردند.البته هميشه استثنا وجود داره و قهرمان شما عليرغم زحمت فوق العاده ای که کشيده و در نهايت به خاطر وطن شهيد شده از اين استثناهايی بوده که وجود داشتند. ولی از همه اين حرفها که بگذريم جنگ فوق العاده زشت و وقيحی که اميدوارم يه روزی از فرهنگ لغات بشريت حذف بشه. يا علی مدد.

محمد

برغم آن دشمن خيره سر وطن رها شد ز بيم و خطر