درد امروز مال امروز نيست

پیگیری بیمارگونه اخبار و دقت و تفکر هزارباره درباره شتاب گرفتن سقوط جوامع توسعه نیافته از آمریکای لاتین تا روسیه و خاورمیانه و مهمتر از همه ایران و بدتر از همه برخی دوستان و نزدیکانم در چاه ابتذال و انحطاط، چنان تصویر سیاه و هولناکی از عاقبت محتوم دنیا و نابودی دستاوردهای بزرگ بشری مثل دموکراسی و حقوق بشر در ذهنم ایجاد می‌کنه که توان هر کار مثبتی ازم سلب میشه و فقط عصبانیم می‌کنه. همینه که هی دلم می‌‌خواد فحش بدم و فحش بنویسم ولی یاد این قاعده می‌افتم که هر چی در عمل ناتوان تر بشیم در کلام رادیکال‌تر می‌شیم و به خودم می‌گم که: «داداش! شمعی روشن کن!» به همین خاطر  عزمم رو جزم کردم که چکیده ای تهیه و تایپ کنم از مصاحبه طولانی و خواندنی مسعود بهنود با مرحوم احمد شاملو که در سال ۱۳۵۸ در نشریه تهران مصور منتشر شده. معمولا حرفهای اول انقلاب سیاسیون (چه محبوب و چه مغضوب) رو که می‌خونیم بیشتر خنده‌مون می‌گیره تا چیز تازه‌ای یاد بگیریم و همه چیز رو می‌گذاریم به حساب فضای خاص اون زمان. ولی یادمون باشه که شاملو چیز دیگه‌ایست.
پس بخونید و حالشو ببرید فقط اینکه تیترها و عبارات داخل پرانتزها از خودم هستند. ضمنا اگه حوصله دارین می‌تونید کل مطلب رو از اینجا به فرمت عکس دانلود کنید.

 ra-shamlou.jpg

در مذمت پوپولیسم
[...] به امروز و فردا بیاندیشیم؛ به گروههای حمله که دارند آموزش تروریسم می‌بینند. به دولتی که به چرخ پنجم درشکه می‌ماند. به ارتشی از لومپنها که طبیعت ضد روشنفکری و فردپرستی سنتی و اطاعت کورکورانه آنان را با تزریق جهل و تعصب مطلق تقویت می‌کنند و از طریق تظاهر به این که غمخوار بی‌شیله پیله آنانند با بذل و بخشش از کیسه دیگران و وانمود به اجرای برنامه های روبنایی در جهت نان و مسکن آنان می‌کوشند تا هرچه زودتر مهارشان را در دست گیرند و از این سیلاب کور و بی‌منطق برای سرکوب دانش و بینش، تخماقی مقاومت ناپذیر بسازند.
[...] (مدعیان انقلابی که) من در میان آنها نه روشنفکر می‌بینم و نه انقلابی [...] کسانی که دردشان در یک اصطلاح عامیانه به بهترین و موجزترین عبارتی بیان شده است: «همیشه آب به جوی آقا رفیع؟ یک بار هم به جوی آقا شفیع!» یا از آن موجزتر:« چرا همیشه شعبون؟ یک بار هم رمضون!» آنها انقلابیون سر دیوار هستند، گوش به زنگ آن که عروسی در کدام خانه خواهد بود. حتی اگر به این کسان لقب غیرانقلابی هم بدهیم باز به مفهوم انقلاب توهین کرده‌ایم. رضاخان‌ها، موسیلینی‌ها، هیتلرها، عیدی امین‌ها همه بی‌سر و پاهایی بودند که ناگهان از ولگردی در قهوه‌خانه‌ها به قدرت رسیدند. اینان معمولا جنایتکارانی مخوف‌تر از همپالکی‌های خود در می‌آیند زیرا بی‌ظرفیتی صفت مشترک همه آنهاست. دریک کلام باید فرق گذاشت بین «روشنفکر» و «شارلاتان سیاسی» که همه دردش رسیدن به میز و قدرت است.

روشنفکر و پوپولیسم

[...] وظیفه روشنفکران وظیفه‌ای دشوار و غم انگیز است [...] زیرا نه فقط توده متعصب در روشنفکر به چشم دشمنی نگاه می‌کند، انگلهای جامعه نیز که تنها به منافع فردی خود نظر دارند معمولا به جهل و تعصب توده‌ها دامن می‌زنند. به آتش دشمنی توده با روشنفکران جهت می‌دهند و این بدگمانی بالقوه را در نهایت امر به قدرت فاشیستی و مهاجم و کور در جهت منافع پلید خود شکل می‌بخشند. به ناکسانی چون هیتلر و موسیلینی و سالازار و فرانکو و تروخیلو یا رضاخان و تخم و ترکه‌اش جز جهل و تعصب چه چیز امکان می‌دهد که به تخت قدرت تکیه کنند؟
[...] کسی از دست راستیهای افراطی متوقع نیست که فی‌المثل جلو ایجاد شرایط دموکراتیک در جامعه سنگ نیاندازد. مثلا من از آن شیخی که در نطق تحریک آمیزش در لفافه آن حرف شاه را که «هر که با ما نیست بر ماست» به صورت تحریک آمیزی تکرار می‌کند و همه گروههایی را که به حرکت از موضع مذهب الزام نمی‌بینند، منافق و لامذهب لقب می‌دهد و صاف و پوست کنده به روشنفکران اخطار می‌کند که اگر به مبارزه با سانسور و اختناق ادامه دهند با مختصر اشاره‌اش قشریون متعصب پوست از سرشان خواهند کند، انتظار دیگری ندارم. اما شنیدن عنوان «حقوقدان» و «وکیل دادگستری» (مهندس! دکتر! استاد دانشگاه!) این توقع را در من ایجاد می‌کند که صاحب عنوان فردی هوشیار باشد، فاشیسم را بشناسد وخطرات استبداد دسته جمعی را درک کند و به احترام حرفه و مطالعاتش هم که شده دنبال لومپنیسم ندود و بلندگوی دیگران نشود [...] اینها (کسانی که چنین نمی‌کنند) مردمی فرصت طلبند، مردمی بی‌اعتقاد و بی‌مسلکند، بوجار لنجانند که از هر طرف باد بیاید بادش می‌دهند.

فاشیسمی جانشین فاشیسمی دیگر می‌شود
[...] انسان و فرهنگ انسانیش تنها و تنها در فضای آزادی است که شکوفا می‌شود. اما تا هنگامی تعصب و خام اندیشی بر جامعه حاکم است، اختناق بر جامعه حاکم خواهد بود. تا هنگامی که برداشت جامعه از آزادی این باشد که «تو نیز آزادی سخن بگویی اما فقط باید چیزی را بگویی که من می‌پسندم» هیچ سخن حقی بر زبانها نخواهد رفت، فرهنگ از پویایی باز می‌ماند. معتقدات به چیزی کهنه و متحجر مبدل می‌شود. جامعه بیش از پیش در بی‌فرهنگی و جهل و خام اندیشی فرو می‌رود، انسان از رسالت‌هایش دورتر و دورتر می‌افتد و هر از چندی به بن‌بستهای اقتصادی، کشت و کشتاری تازه بر‌می‌انگیزد و شورش کور و بی‌هدف تازه‌ای راه می‌اندازد که میوه‌چینان البته اسمش را انقلاب می‌گذارند اما در عمل مفهومی بیش از کودتا ندارد.
سورخوران قدیمی سرنگون می‌شوند و سورخوران تازه‌ای جای آنها را می‌گیرند و فاشیسمی جانشین فاشیسمی دیگر می‌شود که قالبش یکی است، شکلش یکی است، عملکردش یکی ‌است. چماق و تپانچه و زندانش همان است فقط بهانه هایش فرق می‌کند. زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است، زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است، زمان ناصرالدین‌شاه می‌کشتند که بابی است، زمان محمدعلی‌شاه می‌کشتند مشروطه است، زمان رضاخان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است، زمان کره‌اش می‌کشتند که خرابکار است، امروز تو دهنش می‌زنند که منافق است، فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع آجینش می‌کنند که لامذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزیش عوض نمی‌شود. تو آلمان هیتلری می‌کشتند که طرفدار یهودیهاست حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرفدار فلسطینی‌هاست، عربها می‌کشند که جاسوس صهیونیستهاست، صهیونیستها می‌کشند که فاشیست است، فاشیستها می‌کشند که کمونیست است، کمونیستها می‌کشند که آنارشیست است، روسها می‌کشند که پدرسوخته از چین طرفداری می‌کند، چینیها می کشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند... چه قصابخانه‌ای‌ست این دنیای بشریت!
[...]

/ 10 نظر / 21 بازدید
...

واقعاْ‌ چه قصابخانه‌ای‌ست این دنیای بشریت، محسن خیلی عزیزم.

...

چرا ذات بشر بيش از هرچيزی به خباثت متمايله؟ يا چرا اون چيزی که به چشم کثيف مياد از جانب روح تا اين حد خواستنيه؟ واقعاْ‌ متاسفم که نمی تونم با قصه های مذهبی چيزی رو توجيه کنم.و بگم که این پست خيلی خوب بود و چسبيد. مرسی محسن جان

رضا

(اينجا) فيلتر شده.اما باری...به خاطر متن دست شما درد نکند آقا

حامد

حرف جديدی نبود اما حرف حق شنيدنيه

ميهنپرست

سيد ( آنهم از نوع مضاعفش)، حضرتعالي كه در اين جبهه جنگ سرباز وطن نيستي، پس بنده وامثال براي چه و براي كه منور بفرستيم ؟؟!! بفرما ، اين گوي و اين هم ميدان.

سيدباقر

محسن جان سلام. بعد مدتها که فقط مشغول درآوردن یه لقمه نون هستم (غیر از وبلاگ نویسی آماتور و پر اشکال) که با توجه به شرایط بوجود آمده بخصوص برای امثال بنده که متاسفانه در دانشگاهی بودیم که حکومت را بدست گرفته اند برایم کسب همان لقمه بسیار سخت است ولیکن با این پست شما حالی کردیم و حسابی یاد دوران افتادیم. دل پر خون اما تنها و گوشه نشینه محسن عزیز. بگذریم.. وبلاگت خیلی خوبه. این نشون میده که تونستی دانشجو باشی. من ۲ بار قبول شدم اما .. آره محسن جان حرفت رو نسبت به ایرادی که از محمود گرفتی که منم همونطور و حتی شدیدتر نوشته بودم قبول دارم. اما چه میشه کرد اونقدر فشار اقتصادی رو مثل همه ی مردم متحمل می شیم که وقتی یه همچنین مراسمی از پسر وزیر می بینیم کلی خوشحال می شیم. ولی بازم حق رو به تو میدم که درست و بجا ایراد گرفتی. مواظب خودت باش. لینکت کردم. التماس دعا. سید.

گروه اصولگرایان بی منطق

جناب محسن خان از پستی که فقط به خاطر تنزل درجه فکری برادرتون محمودو افتادن وی در در چاه ابتذال و انحطاط، گذاشته بودین کمال تشکر را داریم

حامد فدايی

با سلام کامنت شما رو توی پست حاج محمود ؛فريادسبز؛ ديدم. حق با شماست.

ميرزا

چريک جان لذت بردم ممنون با اجازتون به وبلاگت لينک می دم

نگين

خيلی وقته که نيومدم هيچ خبری نيست شد ۱۸ تير نمی دونم اونا چند مدت که اونجان دعا کنيد.